آمار سایت

مندرجات : 733
تعداد نمایش مندرجات : 4832524
بازديدکنندگان : 3674786

عضویت در خبرنامه

اينم از كنكوروتحصيلات چاپ پست الكترونيكي
پنجشنبه, 05 آبان 1384 20:49
تعداد بازدید :2870

سعي مي كنم كمترين رد پا رو تو اين نوشته داشته باشم. اما مگه مي شه نوشته اي رو نوشت و اثري از خود بر جا نگذاشت. شايد هم بشه. شروع كار كه داره مي گه خير، نمي شه. تا ببينيم باقي نوشته به كجا مي ره.

 

تكه هايي از روزنويسي جواني با تجربه، آورده مي شود. بريده هاي روزنامه نيز مي تواندواقعي تصورشود؛ يعني بريده هايي كه جوان دلش مي خواسته در آن ها ببيند؛ شايد هم همان رد پا باشدكه قرار شدكمترين نشانش را داشته باشم. قضاوتش بماند با اهلش. بر اساس هدفي كه از اين نوشته داريم و قصد آن نيست كه به درازا بكشد و در عين حال تغيير تدريجي را هم مد نظر داريم، پس به پاره اي از اين روزنويس ها بسنده مي كنيم و البته رد پاها نيز به صورت پرانتزي هر از گاهي خود را بيشترنشان مي دهد. 

8 تير 1380

   فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم

   بنده ي عشقم و از هر دو جهان آزادم

چقدر آزادي و بي نيازي خوبه. آقا عاشقم ديگه. اصلأ الكي عاشقم؛ عاشق همه چي و يه نفر.

اينقدر دوست دارم برم شيراز سر مزار خواجه حافظ و دلي از عزا در بيارم. بگذريم؛ امروز هم با بچه ها بوديم و حسابي خوش گذشت. رفتيم آبادان بازار كويتي ها و جمعه بازار؛ خلاصه كلي صفا داشت. دم غروب هم برگشتيم خرمشهر، رفتيم زير پل و احمد جيگري، آخ كه چه جيگرايي( منظور احتمالأ جيگر خوردني با نان بوده؛ اشتباه نشود!) 

18 مهر 1380

امروز آبادان كنسرت پاپ  بر گزار شد. بعد از كلي انتظار كشيدن، بالاخره خواننده محبوبمون اومد آبادان. خب ديگه آبادان هم برا خودش رسم و رسومي داره. فكر كنم خواننده با گروهش كلي چك و چونه زدن تا تونستن ويزاي آبادان جور كنن( لافش منو كشت و آخرش هم ...) بگذريم؛ ولي اونا ولخرجي فرهنگي كردن و ما هم سيري لذت برديم. بعدش هم با بچه ها در مورد كنسرت و نقاط قوت و ضعفش يه هوا بحث كرديم. كم كم بايد فكر برنامه ريزي برا شروع درسام باشم. يه ماه ديگه دفترچه كنكور مي دن. مي خوام هر طوري شده برم دانشگاه. تا خدا چي بخواد.

22 آبان 1380

يه سر به شيراز زديم. چقد اختلاف دما داره ولك. ولي همش افتاده بوديم حافظيه؛ چه صفايي داره. تفألي هم زديم و چه خوش اومد:

  نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد

 عالم پير دگر باره جوان خواهد شد

آخه برا ما رفتن به دانشگاه يه رويا شده. خدا خدا مي كنم قبول بشم. حافظ كه برگ قبولي رو داد دستم. فقط دوست دارم بتونم همين ورا درس بخونم؛ تو جنوب باشه؛ با آدماش و فرهنگش و همه چيزش جورم آخه.

فكر كنم سرما خوردم. همه چيز شيراز خوب بود الا تغيير دماش با جنوب.

راستي دفترچه كنكور هم گرفتم و سخت مشغول خوندنم. تو فكرم كه شايد بهتر بود از فرهنگ مردمون جاهاي  ديگه هم خبر داشتم ( منظورش تو ايرانه) خدا رو چه ديدي شايد قبول شديم؛ مثلأ برا تبريز.

 بريده روزنامه :

در ايران به دليل وجود مناطقي كه بعضا پنجاه درجه سانتيگراد با هم اختلاف دما دارند و همچنين به دليل وجود استان هاي كويري، استان هاي جنگلي و ... طبعا شاهد فرهنگ هاي مختلف هستيم. فرهنگ هايي كه به طور مشخص يك دانش آموز تبريزي را از دانش آموز سيستاني و بلوچستاني و يا اهوازي جدا مي سازد. 

15 بهمن 1380

   فرصت سر خاروندن ندارم؛ ولي روزنويسي رو نمي شه تعطيل كرد. البته خو يه سينما رفتنم كه به كسي بر نمي خوره. عقيده مو، كاكا اينه كه نبايد از فرهنگ و هنر دور شد و سينما هم خو يكي از هنراي توپه؛ نه؟

اما درس خوندن مجال كلي از برنامه ها رو ازم گرفته. بايد قبول بشم. شانسم كمه، ولي خب تا ببينيم چي ميشه. يكي از بچه ها يه جوكي گفت تا يادم نرفته بنويسم و برم سراغ درسا. يه بار به يه آباداني مي گن: اين پالايشگاه چند سال طول كشيد تا ساخته بشه؟ ولكه هم عينكش رو بر مي داره، نگاهي به پشت سرش مي يندازه و مي گه: وي خدا رو كولشون؛ اي خو موصب زدم بيرون نديدمش؛ كي ساختنش؟! 

16 فروردين 1381

   كم نويس شدم، ولي مي نويسم كه روزنويسيم به هم نخوره. تعطيلات عيد هم تموم شد. هر چند كه برا مو، همو دو سه روز اولش تعطيل بود. سخته همش بشيني بخوني. اما خوب،  بعد از خستگي روزانه از درس خوندن، شبا با بچه ها يه گشتي مي زنيم و صفايي مي كنيم:

لب كارون چه گل بارون مي شه وقتي كه مي شينن دلدارون.

شب بخير 

27 خرداد 1381

يادش بخير، سال پيش دلهره ي گرفتن كارنامه رو داشتم و حالا دلهره ي اين كه به اندازه كافي آماده ي كنكور هستم يا نه. مي خوام تو استان خودم باشم؛ پس بايد حسابي بخونم . خدا به آقا و نه نه ام خيربده؛ كلي با ساكت نگه داشتن خونه و ايجاد نكردن ناراحتي، نهم كمك مي كنن. 

20 تير 1381

 كنكورم دادم و خلاص. آخيش، فكر كنم خوب شد، تا ببينيم.

اي روزا همش با بچه ها بحث كنكور و قبوليه؛ آخه احتمال قبول شدن از بين اي همه داوطلب، كار آسوني نيست خو ديگه، نه؟ بساط خنده هم كه به راهه. هر كي يه چيزي ميگه؛ يكي مي شه علي كنكوري، يكي مي شه مهندس و او يكي دكتر؛ هر چند كه مي دونيم چند تامون بيشتر قبول نمي شيم. 

20 مرداد 1381

نمي دونم چي بگم. اي قد خوشحالم كه... اصلأ ولش كن. تو وجودم دارن لوبك ليلي مي زنن  ( ما هم داريم صداش رو مي شنويم كنترلش كن.) همه ي خونواده خوشحالن. حالا فقط مي مونه انتخاب رشته و شهر. خب صد البته كه استان خودمون اولويته اولمه ديگه؛ تا ببينيم چي مي شه؛ كاشكي مجبور به انتخاب يه شهر ديگه اي نشم.خيلي خوشحالم آخه از بين اي همه مو مجاز شدم. 

بريده روزنامه:

 به دليل روش گزينش دانشگاه در ايران، تمامي دانش آموزان كل كشوري به اين پهناوري، مي بايست به جبر زمان در شهري كه ممكن است دور از ديار خودشان باشد ادامه تحصيل بدهند. آن هم تازه از مجموع 9 نفر دانش آموز رشته فني و حرفه اي 8 نفر همان ابتدا از ادامه تحصيل محروم مي شوند كه اين روند براي دبيرستان آمار 5 نفر از 6 نفر را دارد. و محروم شدگان اجبارا به بازار كار وارد مي شوند. 

5 شهرويور 1381

اصلأ دل و دماغ نوشتن ندارم. قبول شدم مبارك باشه،( يا الله، جلوي پاي خودتم پا مي شي كه) حال پرانتزاي تورو هم ندارم. آخه مشهد؟ اونم اي رشته كه اصلأ نمي دونم چيه؟ 

بريده روزنامه:

   بعد ازنحوه گزينشي ضعيف كه درآن،  طبق آمارهاي داده شده،عده زيادي مردود مي شوند؛ خوب است وضعيت آن دانش آموز خوشبختي راهم كه موفق شده به دانشگاه برسد، در نظر آوريم: شاهد اين واقعيت هستيم كه تقريبا غير ازآن صد  يا دويست نفري كه رتبه هاي اول كنكور را داشته اند، بقيه افرادجبرا وارد رشته اي مي شوند كه شناخت علمي درستي از آن ندارند. در زمان ثبت نام، برگ انتخاب رشته داراي 100 گزينه است و دانش آموزي كه دوره هاي نيمه ضعيف قبلي را پشت سر گذاشته و به جز يكي دو رشته كه مورد علاقه خودش مي باشد، از بقيه رشته ها اطلاعي ندارد؛ بايد انتخاب رشته كند؛ آن هم احتمالا براي شهرهايي كه گر چه كعبه مقصودش است؛ اما مانند رشته ها، آشنايي چنداني با آن هاهم ندارد. شرايط اقتصادي موجود در جامعه ( ناتواني مردم براي رفتن به مسافرت و آشنايي با فرهنگ شهرهاي ديگر« اينم پرانتز تو بريده روزنامه»)و ضعف مفرط سيستم اطلاع رساني جامعه در موردفرهنگ هاي جاري در اين سرزمين، زمينه را براي فاصله هاي فرهنگي، بين دانش آموزان، در نقاط مختلف، فراهم مي كند.

( عجب بريده مفصل وزيادي!)

ادامه روزنويسي: 25 شهريور1381

خو حالا گنا ما چيه؟ايم شد دانشگاه يه مملكتي؟ اي خدا او بدبختا كه قبول نشدن خو بماند؛ ما هم كه قبول شديم اي جوري. نه رشته اي كه دوست داشته باشيم؛ نه شهرودياري كه بشناسيم. خو اي چه وضعشه. مي خوام ادامه ندم. همه مي گن خل شدي؟ خر خوني كردي، از بين اي همه رتبه آوردي، مجاز شدي، حالا ادامه ندي؟ ديونه اي؟ خو راستم مي گن. تا ببينيم چي مي شه. 

20 مهر 1381

   كلاسا شروع شده؛ اما با غريبي چه كنم.

      نه همزباني، 

      كه يك زماني، 

      به او بگويم،  

      غم نهاني.

همه تو لاك خودشونن. باز خوبه روزنويسم رو هنوز دارم. هر چند كه ديگه از روزنويسي در اومده.

هيچ كس با هيچ كس سخن نمي گويد كه خاموشي به هزار زبان در سخن است.

همه مي دونيم چه دردي داريم. اكثرأ غريبيم. شرايط اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و هزار كوفت و زهرمار ديگمون باهم فرق داره. 

14ارديبهشت 1382

نتيجه ترم اول رو دادن. خداييش ناپلئوني قبول شدم. يه تجديد قوا تو شهرمون كرديم وبرگشتيم. هر چند دلم نمي خواست برگردم. فاميلا و رفقاروديدم؛ ولي انگار  داريم تو شهر خودمون هم غريب مي شيم. ديگه تو خرمشهرم كسي تحويلمون نمي گيره. عشق و عاشقي هم خوانگار شده مال تو كتابا. مگه درس و روزگار مجال مي ده. خلاصه از اونجا رونده و از اينجا مونده شديم. خيلي از دانش جوها كه ترم اول، كلي از درساشون رو افتادن.

بريده روزنامه:

دانش جوي ترم اولي دانشگاه، دريك شهر با فرهنگي متفاوت و زباني غريب و نگاههائي عجيب ساكن مي شود( البته سن 18 ساله دانش جو در ايجاد اين حالت نقش به سزايي دارد) آن هم رشته اي تحصيلي كه به دليل نا آشنايي فردبا ماهيت آن، براين غربت وتنهائي، مي افزايد و تأثيراتي منفي بر ذهن وروح او بر جاي مي گذارد. به دليل اينكه ترم از اول مهر ماه شروع مي شود و تا بهمن بيشتر ادامه نمي يابد، اگر مشكلي براي دانشجو پيش بيايد، معمولا امكان حل وفصل آن وجود ندارد؛ به همين دليل معمولأ دراين ترم،تعداد درس هاي افتاده يا نمرات پايين، از بقيه ترم ها بيشتر مي شود و چه بسا دانشجوياني كه در ترم هاي بعد هم نتوانند خود را با محيط تطبيق دهند وسرانجام مجبور به تغيير رشته يا ترك ديار غربت شوند و يا حتي در حالت بحراني تر از ادامه تحصيل نيز باز مانند. 

5آبان 1382

   عده اي از دانش جوها از ادامه راه باز موندن.راستش خودم هم چند بار تصميم گرفتم بذارمش كنار. اما با جون كندن دارم ادامه مي دم. چند نفري كه تا حدي باهاشون گرم گرفتم، مثل خودم هستن. ديگه نه عشق سينما رفتن دارم و نه عشق تفريح. عشق خودم هم كه معلوم نيس كجاست.مي ترسم اونو هم از دست بدم. البته بگم يه تك و توكي از داشجوها هم كه با اوضاع خوب كنار اومدن، يا از خود مشهدن يا لااقل همون رشته اي رو كه دوست دارن مي خونن. خلاصه بي عشق شديم؛ زماني بي دل بوديم ولي حالا چي؟ اي روزگار!( ديگه ما هم دل و دماغ پرانتز بازي نداريم؛ اي روزگار!)تازه بمونه متلكايي كه به لهجه و قيافه ي سبزه سوختمون واون نمره هاي ناپلئونيمون مي گن. كسي هم خو نمي شناسي تو شهر؛ تحويلت هم خو نمي گيرن. اگرم باهات حرف مي زنن،آخرش مي بيني سر كاري... نمي دونم چرا هنوز روزنويسيم رو دارم؛ البته شده ماه نويس. خداييش از اي يكي هم افتاديم.شاعر خوب گفته كه:

دلا خو كن به تنهايي   كه از تنها يلا خيزد. 

بريده روزنامه:

   بعداز اينكه دانشجوتوانست با محيط كنار بيايد-كه براي بعضي، گذشتن از اين مرحله ازموفقيت در كنكور هم كشكل تر است- تازه درگير رشته اي مي شود كه معمولأ به او تحميل شده؛ ولي مجبور به ادامه آن مي باشد، كه خود دو حالت دارد: ياباگذشت زمان به آن ونيز به محيط جديد علاقه مند مي شودويانمي شودكه البته حالت دوم خود قصه اي طولاني دارد كه در اينجا به آن نمي پردازيم .

.......

ديگه تاريخ نمي زنم؛ چه فايده؟ تو بي مكاني و بي زماني گرفتار شدم. اينم از مدركي كه تي جيبم افتاده و مونده. حالا كه چي؟ چكار كنم؟بذارم در كوزه آبش رو بخورم؟ اي چه جور درس خوندني بود. آخه،توروبه خدا، اينم شد سيستم آموزشي؟ 

بريده روزنامه:

   فارغ التحصيل شدن دانش جو در رشته اي كه فاصله تئوري آن تا عمل و تا واقعيت، سر به فلك مي زند نيز داستان ديگريست. در بعضي از اين رشته ها، انسان بعد از فارغ التحصيل شدن، محتاج مي شود به گذراندن دوره اي معادل همان مدتي كه درس را به صورت تئوري خوانده؛ تا به درك مطلب برسد و آن رشته برايش مفيد واقع شود؛ كه اين هم مزيد بر علت است تا دانشجورابيش از پيش سر خورده نمايد.

   وجود نداشتن دفاتري رابط بين  دانشگاه وكارخانه، در محيط هاي آموزشي ( البته وجود دارد ولي به صورت ناچيز و ضعيف« يه تعريف كوچولو كه خودش بر ملا كردن نقصه. از پرانتز باز معروف») به اين فاصله بين تئوري و عمل، كمك مي كند. بيشتر اساتيد خود را از محيط صنعت جدا كرده اند و به مباحث نظري مي پردازند كه خود از مشكلات بخش آموزش دانشگاه به شمار مي آيد و در نتيجه فرد درس خوانده بايد از خود اراده آهنين داشته باشد تابتواند تئوري را به عمل نزديك كند و آن را به كار گيرد؛ البته اگر شرايط اقتصادي اجازه فرمايد. 

   باز خدا رو شكر كه از دانشگاه دولتي مدرك گرفتم كه بازم يه كمي اعتبار داره؛ لااقل پزش رو خو ميتونم بدم؛ ولي خودمونيم، حالا مثلأ ما فرهنگمون با يه مدرك بالا رفته؟ آخه نه رشتمون مورد علاقمون بود و نه محل تحصيلمون سازگار با روحياتمون و نه استادا...بگذريم.

بريده روزنامه:

ضعفهاي عمده انشگاههاي دولتي بجاي خود، قبولي خيل عظيمي از دانش اموزان در دانشگاههاي ديگر، از جمله آزاد-پيام نور- علمي كاربردي-غير انتفاعي و.... نيز، كار سيستم آموزشي كشور را مشكل تر ساخته است. اين دانشگاهها كه شايداصول و اهداف و بنيان اوليه آن ها مفيد بوده، به سبب ضعف مديريت، اصول و اهدافشان به ناكجا آباد كشانده شده ودر آن ها، به دليل تبادل پول در حجم هاي وسيع، بحث فرهنگ و فرهنگ سازي به معاملات فرهنگي تبديل شده است د و در واقع اين بحث فرهنگ، تبديل شده است؛ يعني به ازاي دريافت پول هاي هنگفت، مداركي به دانشجويان داده مي شود كه به نوعي ارزشي كاملأ صوري داشته، هويت معنوي خود راتماما از دست داده اند   (اونا كه سراسريو دولتي بودن اون جوري شدن؛ واي به ايناكه ديگه اذعان به صوري بودنشون هم مي شه« بازم پرانتز بازي») نتيجه اين كه ثمره اين دانشگاه ها، پرورش افرادي متوقع( به دليل داشتن مدارك كاردانيو، كارشناسيو بالاتر)است كه از لحاظ توانايي در حد و اندازه اسم مدرك خودنمي باشند. چنين  فضاهائي غير متناسب براي تحصيلات عالي ، توام باعدم پيگيري دانش جويان و همچنين عدم همكاري مسئولان، شرايطي را به وجود مي آورد كه در آن تبادل پول با نمره باب مي گرددو به اعطاي مدركي دروغين منجر مي شود وعاقبت دانشجو، به آقا يا خانمي به ظاهرتحصيل كرده وداراي درجه مهندسي يا دكتري، تبديل مي شود؛ نام هاي عوام فريبي كه آهنگي زيبادارند ولي صاحبانشان به شدت تهي وبي مايه از كار درمي آيند.البته اين اوضاع تمامي دانش جويان رادربرنمي گيرد؛ ولي حجم عظيمي از فارغ التحصيلان، مشمول قضاياي فوق مي باشند. 

   .... ديگه اگه بريده روزنامه واقعي يا رد پايي بياري، كل روزنويسامو پاره مي كنم ببينم مي خواي چه خاكي به سرت بريزي؛ يه كميم از خودت مايه بذار. اعصابت خراب باشه،گير يه همچي كسي هم بيفتي . بابا مدرك دارم و بيكارم. انگار چند سال عمرم هيچي. فرق زيادي هم بين دانشگاهاي سراسري و اي دانشگاهاي بازي پولكي نيست. همه مدركا قاب شده تو خونه ها. صاحباشونم اكثرأ بيكارن. بابا ميري استخدام بشي مي بيني اسم كلي مصاحبه شده اونجا هست. تازه مسئولشم تجربي كار كرده تا به اينجا رسيده. البته كه اگه سيستم درست كار مي كرد اوضاع فرق داشت. آره، منم يكي از بيكارا شدم. حالا مي گي چي؟ بازم مي خواي بريده بياري؟ بابا ما كه مونديم توش؛ مثل يه چار پا،توي گل. اينم آخرين روز نويسمون.

   وحالاپايان نويس نويسنده:

   همين جا بگم، اگه خسته شدي و نتونستي ارتباط برقرار كني، فقط بريده روزنامه ها رو بخون تا مطلب به طور كلي دستت بياد و از اينجا به بعدرو هم نخون. چرا ديگه غر مي زني؟

 پس اوون جوون شاد و سرزنده خرمشهري چي شد؟ اوني كه اهل فرهنگ و هنر بود و كلي به آينده اميدوار. اوون جووني كه خنده از لبش دور نمي شد. شما كه همه روزنويساشو نخوندين تا بدونين چقدر شاد بوده. يكي نيست بگه بابا خنده وخوشحالي كه مدرك نمي خواد؛ فرهنگ و معرفت مي خواد؛ يه دل مي خوادكه شاد باشه، صد تا عروسه غصه رو به تنهائي دوماد باشه.

ولي افسوس كه سيستم آموزشي غلط و فرهنگ دانشگاهي اشتباه و اساتيد تئوريسيني كه خودشون هم همينطوري و با اين مشكلات، مدرك گرفتن، همه و همه، دست به دست هم دادن تا جوون ما هم ديگه نتونه بخنده و بخندونه. يه توصيه بهش مي كنم و مؤخره رو مي نويسم و خلاص، قول ميدم. ياد اون بچه اي بيفت كه تو اون همه مشكلات، همه رومي خندوند؛ هموني كه تو يكي از روزنويسات ،همراه شعري از علي مرداني در بارش نوشته بودي كه قسمتي از اون اينطوري بود:  

    چه كار سختيه غصه داري شادي كنه،

    به سختيا به مشكلات دهن كجي، دهن كجي، 

    هي خودشو خالي كنه.

  واما مؤخره:

   در زمان هاي قديم تحصيلات براي زندگي بهتر، فرهنگ بالاتر و شناخت بهتر از جامعه بود. تحصيل كرده ها حكيم بودندو تجربه ديده ها ارج و قربي داشتند. امادر اين روزگار دانشجو فقط در رشته خودش، كه احتمالأ به اجبار انتخاب شده، تعليم ضعيفي مي بيندو در واقع به نوعي، تك بعدي بار مي آيد.  خود دانشجو را هم مجالي نيست كه جامعه شناسي و روانشناسي و فلسفه و هنر و ... را در كنار تحصيلش داشته باشد، تا بعد از فارغ التحصيل شدن و در صورت استفاده از رشته تحصيلي، بتواند با مخاطب خود ارتباطي صحيح برقراركندتااو را به عنوان يك فرد تحصيل كرده بپذيرند. بارها شاهد بوده ايم كه گفته اند:مثلأ اينه آدم تحصيل كرد مون، خدا به داد بي سواداش برسه.

   واما جوان درس خوانده و روزنويس ماهم وارد بازار آزاد شد و البته چون مايه ي فرهنگي و اجتماعي خوبي داشت ، اكنون به نسبتا موفق هم هست؛ اما با نوستالجي غمناكي ؛نوعي نوستالجي همراه با اين قبيل سؤالات:

   اين چند سالي كه او به ظاهر در درجات بالاي اجتماع قرار داشت، چون جزو قشردانشجو  محسوب مي شدولي حالا  مي بيندهمه حبابي شده كه با نوك سوزني مي تركد،چي؟

   جوابگوي از دست رفتن اين چند سال كيست؟

و از اين قبيل سؤالها و در ادامه گله گذاري از سيستم و سؤالاتي از اين دست. آيا نمي شود سيستمي داشت كه هر دانش جو در شهر خود و رشته مورد علاقه خود به ادامه تحصيل بپردازد تا اين چنين از ادامه باز نماند؟(بريده روزنامه)

   آيا ميسر نيست امكاناتي فراهم شود تادانشجو در حين تحصيل، با عملكرد واقعي رشته خود نيز آشناگردد؟

   آيا مقدور نيست براي تمامي رشته ها، ارتباط با مخاطب گنجانيده شود؟

   آيا نمي توان فضايي را به وجود آورد كه دانش جو با فراغ بال به درس خود برسد و دغدغه دوري از خانواده، فرهنگ و اجتماع را نداشته باشد؟

   وآيا بايد فقر مادي سبب شود تا خانواده هااينطوراز فرهنگ و سنن شهر هاي ديگر كشور خود، باز بمانند؟

آياهاي زيادي وجود دارد اما آيا به واقع نمي شود؟!

                      

افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
شكيبا |1385-10-7 22:08:52
تعجب مي‌كنم كه چرا براي پربيننده‌ترين‌ها
هم هيچ نظري داده نمي‌شود؟ آيا عادت
كرده‌ايم فقط بخوانيم و هيچ فكري نكنيم يا
اينكه فكر كنيم اما جرأت ابراز نظر نداشته
باشيم يا جرأت ابراز نظر هم داشته باشيم ولي
به ديگران اهميتي ندهيم كه لازم ببينيم نظرات
خود را برايشان بيان كنيم؟
من كه از اين
دوستمان خيلي خوشم آمد. اقلا دردي را كه حس
كرده بيان كرده است. اگرچه من خيلي با او موافق
نيستم و فكر نمي كنم اگر ما جوانان هدف و اراده
داشته باشيم اينقدر اوضاع اطرافمان بر ما
تأثير داشته باشد اما به هر حال اين مشكل وجود
دارد. راه حلهاي...

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 

اعلانات

1-آدرس سایت: http://www.javanim.org 

 

همچنين خود جوانان عزيز بايد در پرورش و اصلاح مفاهيمي كه به نظرشان ناقص يا نادرست است اقدام كنند؛ البته با رعايت ادب و احترام نسبت به نويسنده يا هر فرد يا گروه ديگري؛ تا انشاء الله مطالبي كه مطرح مي شود آموزنده و مفيد باشد

2-ارسال عكس: دوستان عزيز مي توانندعكس هاي مناسب اين سايت را ازطريق ايميل زيربراي ما ارسال نمايند.عكس ها توسط خودشما تهيه شده باشد:

lover.loyal@gmail.com

3-مقالات وخواندني هاي مناسب رااز طريق «ارسال نوشته هاي شما» براي ما ارسال نماييد.درج يك خواندني از منبعي ديگر در اين سايت به معناي تأييد صحت آن مطلب يا تأييد منبع آن نيست؛ بلكه هدف، صرفاً توجه به مواردي است كه ممكن است وجود داشته باشد و استمداد از افكار و ايده هاي جوانان در جهت رفع مشكلات احتمالي و استفاده از امكانات و موقعيت هاي مثبت اجتماعي

 

4- لطفاً مقالات و مطالب خواندنی خود را که مناسب این سایت می دانید از طریق گزینه ی ارسال مطالب فوق برای ما ارسال دارید تا در سایت منتشر گردد و مورد استفاده ی همه ی کتربران قرار گیرد. 

5-مطالب جوانیم و نظرات و دیدگاه های دوستان را از طریق صفحه ی فیس بوک جوانیم با آدرس زیر دنبال نمایید:

facebook.com/javanim 

oruspu numarasi canli sohbet numaralari sohbet hatlari telefonda sohbet telefonda sex sohbet numaralari arac muayene dava sorgulama trafik ceza sorgulama isimden numara sorgulama bilinmeyen numaralar