آمار سایت

مندرجات : 733
تعداد نمایش مندرجات : 4832528
بازديدکنندگان : 3674788

عضویت در خبرنامه

موارد متفرقه
دوستت دارم هموطن چاپ پست الكترونيكي
مقالات شما
دوشنبه, 13 آذر 1385 20:49

دوستت دارم هموطن و تو را چون یک برادر هم خون می پرستم. هر کجا که می بینمت وجودم از عطر حضورت مالامال می شود و گوشم از شنیدن کلماتی که بر زبانت جاری می شود شادمان می گردد.

دوستت دارم چون تو هم روی همین خاک متولد شده ای و به همین خاک باز خواهی گشت. می دانی که خاک وطن به همت من و تو گوهر هایش را نمایان می کند و می دانم که بدون تو نمی توانم به تنهایی ایران را آباد سازم.

ادامه مطلب ...
 
ماجراهاي اتوبوس شماره13 - قسمت سوم چاپ پست الكترونيكي
مقالات شما
دوشنبه, 13 آذر 1385 20:45

 امروز كشف تازه اي كردم. كار خيلي مهمي نبود، هر كسي كه دلش بخواهد مي تواند امتحان كند. اتوبوس نسبتأ خلوت بود ؛ منظورم اين است كه جا براي ايستادن وسط اتوبوس به اندازه كافي بود. خانمي بچه به بغل سوار شد و يك دستش را به ميله گرفت. به سختي سعي مي كرد تعادلش را حفظ كند. مثل اغلب مادران خانه دار ، براي ايستادن وسط اتوبوس با يك دنيا بار و بنديل و بچه مهارت كافي داشت؛ ولي خوب نمي شد انكار كرد كه نشسته خيلي راحت تر است. روي صندلي نزديك او دو دختر مدرسه اي نشسته بودند . صندلي پشتي را هم خانمي با بچه سه ساله اش اشغال كرده بود. من هم مثل هميشه در آخرين رديف كنار پنجره نشسته بودم. با خودم فكر كردم چرا اينها از جاي خودشان تكان نمي خورند. دخترها بار زيادي نداشتند ، خيلي راحت تر از آن خانم مي توانستند بايستند. چرا آن خانم بچه اش را توي بغلش نمي نشاند كه كس ديگري بتواند كنارش بنشيند؟ چرا مردم اينقدر بي فكرند؟ اگر من آن جلو بودم ، حتمأ بلند مي شدم! با اين فكر خودم را تسلي دادم. به نظرم مسافر بغل دستي ام هم در همين فكر و خيال بود، چون نگاه غضب آلودي به دختر مدرسه اي ها انداخت و سر جايش راست نشست.

ادامه مطلب ...
 
قاچاقچي بيداردل چاپ پست الكترونيكي
مقالات شما
دوشنبه, 17 بهمن 1384 21:16

داشتم با اتوبوس از سفر به شهرم بر مي گشتم، در يكي از شهرهاي بين راه پسر 24 ساله اي سوار شد و كنارم نشست. چون بيشتر مسافرين به كردي صحبت مي كردند ، از من پرسيد معلومه همه كرد هستند؛ شما كجايي هستي؟ گفتم من كرد و ترك و فارس و اهل آلاسكاو... هستم. منظورم اين بود كه فرق نمي كند و همه آدمند. گفتم شما كجايي هستي؟ گفت خانواده اش 50 سال است كه در فلان شهر استان گلستان هستند ولي اصلشان از زاهدان است. گفتم حتمأ در شهري كه سوار شدي كار مي كني؟ گفت نه. گفتم كارت چيست؟ گفت ، قاچاق. گفتم قاچاق چي؟ گفت ترياك. يك كيلو كه مي آورم ، 200 تومان برام داره . گفت كجا زندگي مي كنم ، جواب دادم . گفت من دو سال نزديك آنجا حبس بودم ، به خاطر قاچاق . گفتم خطرناك است ؛ جوانان معتاد مي شوند و از بين مي روند . گفت تقصير من نيست خودشان راضيند ؛ نكشنند! گفتم ؛ خوب هر دو مقصريد و به هم وابسته ايد و هر دو ضرر مي كنيد . تا حدي قبول كرد . گفتم چرا كار ديگري نمي كني؟ گفت اين راحته. گفتم پدرت چه كاره است؛ گفت كشاورز. گفتم خوب به پدرت كمك كن. گفت سخت است؛ من بچه آخرم. به اين وضعهم عادت كرده ام... بعدأ ضمن صحبت ادامه داد كه تا حالا جمعأ 8 سال زندان بوده."اولين بار 12 ساله بودم كه با يكي دعوا كردم؛ يك چاقو به بازوش زدم ؛ 28 روز زندان بودم و همانجا همه چيز ياد گرفتم..." 

ادامه مطلب ...
 
ماجراهاي اتوبوس شماره13 - قسمت دوم چاپ پست الكترونيكي
مقالات شما
سه شنبه, 13 دی 1384 00:04

 هر بار كه سوار اتوبوس مي شوم زود خودم را به صندلي رديف آخر مي رسانم و كنار پنجره مي نشينم. تجربه به من نشان داده است كه اينجا بهترين  و بي دردسر ترين جاي اتوبوس است . قبلأ دوست داشتم رديف هاي جلو بنشينم، اما يا مجبور مي شدم وزن كساني را كه وسط اتوبوس ايستاده و به دسته صندلي من چنگ زده بودند، تحمل كنم ؛  يا تيزي گوشه يك كيف توي پهلويم فرو مي رفت؛  يا در ترمز هاي سخت اتوبوس، يك نفر تعادلش را از دست مي داد و دستش محكم توي سرم مي خورد؛  يا اينكه يك نفر در تلاش براي پيدا كردن جاي  پايي بين صندلي ها  پايم را لگد مي كرد! 

ادامه مطلب ...
 
ماجراهاي اتوبوس شماره13 - قسمت اول چاپ پست الكترونيكي
مقالات شما
دوشنبه, 12 دی 1384 23:58

نگاهي به اتوبوس كه از انتهاي خيابان دور مي زد و به سمت ايستگاه مي امد انداختم و يك نگاه هم به صف طولاني مردمي كه منتظر بودند. همين كه اتوبوس نگه داشت، جنب و جوشي در صف پديد آمد .نفرات اول خودشان را به كنار اتوبوس رساندند( ببخشيد، چسباندند!) و همه آنهاي ديگر به سرعت جابجا شدند و خودشان را به نفر جلويي رساندند، تا مبادا حقشان ضايع شود. درهاي اتوبوس هنوز بسته بود. با بيقراري چشم به نفر جلوي خودم دوخته بودم تا ببينم كي از جايش تكان مي خورد. انگار همه همينطور بودند. صداي خانمي را شنيدم كه مي گفت : « زود باشيد. زود باشيد. چرا سوار نمي شويد؟ »

ادامه مطلب ...
 
<< شروع < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 بعدي > پايان >>

صفحه 7 از 8

اعلانات

1-آدرس سایت: http://www.javanim.org 

 

همچنين خود جوانان عزيز بايد در پرورش و اصلاح مفاهيمي كه به نظرشان ناقص يا نادرست است اقدام كنند؛ البته با رعايت ادب و احترام نسبت به نويسنده يا هر فرد يا گروه ديگري؛ تا انشاء الله مطالبي كه مطرح مي شود آموزنده و مفيد باشد

2-ارسال عكس: دوستان عزيز مي توانندعكس هاي مناسب اين سايت را ازطريق ايميل زيربراي ما ارسال نمايند.عكس ها توسط خودشما تهيه شده باشد:

lover.loyal@gmail.com

3-مقالات وخواندني هاي مناسب رااز طريق «ارسال نوشته هاي شما» براي ما ارسال نماييد.درج يك خواندني از منبعي ديگر در اين سايت به معناي تأييد صحت آن مطلب يا تأييد منبع آن نيست؛ بلكه هدف، صرفاً توجه به مواردي است كه ممكن است وجود داشته باشد و استمداد از افكار و ايده هاي جوانان در جهت رفع مشكلات احتمالي و استفاده از امكانات و موقعيت هاي مثبت اجتماعي

 

4- لطفاً مقالات و مطالب خواندنی خود را که مناسب این سایت می دانید از طریق گزینه ی ارسال مطالب فوق برای ما ارسال دارید تا در سایت منتشر گردد و مورد استفاده ی همه ی کتربران قرار گیرد. 

5-مطالب جوانیم و نظرات و دیدگاه های دوستان را از طریق صفحه ی فیس بوک جوانیم با آدرس زیر دنبال نمایید:

facebook.com/javanim 

oruspu numarasi canli sohbet numaralari sohbet hatlari telefonda sohbet telefonda sex sohbet numaralari arac muayene dava sorgulama trafik ceza sorgulama isimden numara sorgulama bilinmeyen numaralar