بی عشق جهان مرده است چاپ
پنجشنبه, 19 بهمن 1385 07:20
تعداد بازدید :3136

هميشه كلمه ي عشق را بر زبان جاري مي كنم اما هيچ گاه به صورت مطلق آن را احساس نكرده ام. هميشه مي گويم بدون عشق زندگي ممكن نيست، اما صدها انسان را مي بينم كه بدون آن در اين دنياي پهناور زندگي مي كنند. هميشه مي گويم عشق حسي آشناست، اما با تنها حسي كه بيگانه ام عشق است. پس عشق چيست؟ چيست اين حس عاشقانه؟ چيست اين واژه ي سه حرفي؟ آيا تنها يك واژه ي سه حرفي ست يا ... نمي دانم، نمي دانم پس از اين يا چه بنويسم.

شبي با خداي خود به راز و نياز نشستم و عاجزانه از او خواستم كه به من نشان دهد كه اين عشق چيست؟ به من بگويد و مرا از اين سردرگمي نجات دهد. ناگاه به ياد نگاه هاي معصومانه ي كودكان آواره در جنگ افتادم. به ياد ضجه ها و فريادهاي مادراني افتادم كه تنها اميدهايشان را از دست داده بودند. به ياد دودها و انفجارهايي افتادم كه هزاران كانون پر محبت و عشق را ويران كرد و به گورستاني از نفرت و بيزاري تبديل نمود.

ناگاه به خود آمدم. آري ... آري اين همه بي محبتي و ناآرامي همگي به دليل نبودن همين واژه ي سه حرفي، يعني عشق بود. اين همه فساد و بي رحمي، اين همه سنگدلي و بي مهري، به دليل فقدان محبت و عاطفه بود.

هدف از آفرينش همه ي موجودات حب پروردگار بوده. خداوند از روي عشق و محبتي كه نسبت به بندگان خود داشت آن ها را خلق كرد و همزمان عشق نامحدود و بي انتهاي خود را در قلب و روح آنان به وديعه گذارد تا بندگان اين عشق الهي را در اين دنياي فاني اول به او و سپس به يكديگر نثار كنند تا آرامش و امنيت را براي خود در اين جهان پهناور به وجود آورند و هزاران بار زبان به شكرانه بگشايند و خداوند را براي اين موهبت الهي سپاسگزار باشند.

اما ما چگونه اين موهبت را شكرگزاري كرديم؟

هر روز آتش جنگي جديد برافروختيم، بچه هاي بي پناه را آواره نموديم. به بي پناهان ظلم و ستم روا داشتيم. عشق و محبت را كُشتيم و به جايش تخم كينه كِشتيم. هركاري كرديم جز آنچه كه بايد مي كرديم. در ويران كردن آبادي ها كوشيديم، اما خرابه اي را آباد نساختيم. چه دل ها كه شكستيم، اما حتي يك دل را به دست نياورديم. واينكه:

هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا

آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند

آيا مفهوم عشق اين است؟

اين جهان وسيع از كمبود عشق رنج مي برد. اين آشيانه ي موقت نياز به محبت دارد. چه بگويم ؟ كجا فريادم را سر دهم؟ به كدامين تكيه گاه تكيه كنم؟

عشق آموختني نيست، كافي ست كمي در پستوي قلبت آن را جستجو كني.

 اي سوخته ي سوخته ي سوختني

عشق آمدني بود نه آموختني

نام ما انسان است و تنها زماني مي توانيم آن را بر خود اطلاق كنيم و تنها زماني معني پيدا مي كنيم كه با عشق همگام شويم؛ همانطور كه رودها در جاري شدن و علف ها در سبز شدن، معني پيدا مي كنند. پس عشق بورز. با كوله باري از عشق اين شعله هاي بي مهري را خاموش كن و اينها ميسر نمي شود، جز با تمسك به يگانه خالق هستي، خدا.

اگر به جاي بت هايي چون پول و منفعت كه آتشكده ي سردي و بيرحمي را در جهان به وجود آورده اند،حقيقتي مانند عشق و محبت را جايگزين كنيم، اگر آدميتي را كه سال هاست مرده است با روح عشق زنده كنيم؛ ديگر اين شعردر مورد جهان ما مصداق پيدا نمي كند:

قرن ها روزگارِ مرگ انسانيت است

سينه ي دنيا زخوبي ها تهي ست

صحبت از آزادگي، پاكي، مروت، ابلهي ست.

پس:

باشد كه خانه اي نداشته باشم.

باشد كه لباس فاخري بر تن نداشته باشم.

باشد كه حتي دست و پايي نداشته باشم.

اما نباشد ، هرگز نبا شد

كه در قلبم عشق نباشد، هرگز نباشد.

                                                                        

افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."