والدين نازنينم، چقدرعزيزيد چاپ
دوشنبه, 12 دی 1384 11:28
تعداد بازدید :3172

آسمان شهرم غبار آلود و آسمان دلم تيره تر از آن. چشمان دلم گريان و دستهاي نيازم لرزان؛ سحرگاهي پر آشوب پيش رو دارم . گويي مدتها از وجود خود بي خبر مانده بودم. باز ميان من و دنياي من فاصله افتاده بود و حال باز نياز به تأمل و تدبري بود. هر گاه به چنين حالتي مي رسم به خلوتگاه خود پناه مي برم.

 و خلوتگه من سحر است و سپيده دمي و آسمان بي كران و ستاره اي. دستانم را با آب زلال غسل مي دهم و دلم را با دريايي از دعا، شايد گرد و غبار اين دنيا را بتوانم زدود، اگر اجابتش كند.

 ابتدا به انسان بودنم مي انديشم كه چه عظمتي است كه آفريده شد براي شناختنش واطاعتش. زندگي همچون رودي در جريان است . زندگي طبيعت انسان است و يكي از مقتضيات زندگي ، طبيعت مادي است. زندگي نياز انساني است وماديات نياززندگي ؛ نياز من، تو، او وهمه، اما تا به كجا...؟

 من دوست دارم زندگي كردن را، دوست داشتن را، بودن را، خواستن را، مي خواهم بهترين باشم، مي خواهم زيباترين باشم، بي نياز باشم، جذاب باشم. من جوانم، من غنچه گلي هستم كه هنوز شكفته نگشته. من خوابم، هنوز چشمانم به دنيا گشوده نشده. من پر خيالم در آسمان آبي كه با وزش نسيمي پرانم؛ يك نهالم در آرزوي سرو شدن؛ يك پرنده امدراميداوج گرفتن.

و تو اي مادر... اي پدر...

  هر چه خواهم شد، توكرده اي؛ هر چه خواهي آن خواهم شد.

مي تواني در آغوش پر مهر و محبت خودت زيباترين گل دنيا را پرورش دهي؛ مي تواني مرا خشك و پژمرده كني؛ مي تواني مرا با عشق مادرانه از خواب بيدار كني؛ مي تواني بي تفاوت از خواب شامگاهي از كنارم بگذري و آسوده به خود مشغول شوي.

   مي تواني پر خيال مرا به دورترهاپروازدهي؛ به بازيش بگيري و ببيني سر انجام كجا فرود مي آيد؛ روي تلي از خاك و گل يا در چشمه اي پاك و زلال؟

   من نهالم، نهال وجود تو، مي تواني سيرابش كني؛ مي تواني سروبلندبالايش كني.من راه زندگي ، راه عشق، راه بودن رااز تو مي گيرم، از وجود تو، از خداي تو و توئي كه اول به من مي آموزي كه كيستم؟ چيستم؟ و چه خواهم بود؟

   مادرم، پدرم، پروردگارتان عجب وزنه سنگيني بر دوش شمانهاده؛ تاكي تاب تحمل اين وزنه را خواهيد داشت؟

 مادرم،وقتي براي اولين بار در آغوش تو نفس مي كشم چيزي جز يك موجود نحيف و ضعيف نيستم. تو مرا به ياري پروردگارم قدرت جسم و جان مي بخشي . پدرم، مادرم اما باروحم چه مي كنيد؟ او را چگونه مي پرورانيد؟ وقتي براي اولين بار چشمانم را مي گشايم در جستجوي آن نيستي كه بداني مي بينم يا نمي بينم؟

   پدرم، مادرم مرا بياموزيد تا بدانم بر چه چشمانم را بربندم و بر چه برگشايم.

   مرا بياموزيد تا دنياي فاني از جمال باقي محرومم نسازد. مرا آنچنان تعليم دهيد كه ساعتها ديده به آينده و جسم خود ندوزم؛ به چشمانم بياموزيدعادت خواندن را؛ خواندن آنچه كه راه گشاي زندگيم است؛ خواندن ايثارها، از خود گذشتگي ها، بخشيدن ها و چشم نداشتن هاي در سبيل حق را. به چشمانم آني بياموز كه جز جمال حق نبينند.

  مادرم، پدرم فرصت خوب ديدن را از من مگيريد. بگذاريد چشمانم، هم مسير چشمان شما به جاده عشق و ايمان بنگرد.

  پدرم، مادرم هميشه به چشمان من بنگريد تا ابد؛ تا زماني كه من هستم و شما هستيدو ببينيد كه آيا راه حقيقت را مي بيند يا نه؟

  وقتي براي اولين بار كلماتي بر زبانم جاري شد چه مشتاقانه به آن گوش جان سپرديد وازشادي در پوست خود نگنجيديد.

  مادرم، پدرم هميشه مشتاق شنيدن كلمات من باشيد.

   آن زمان كه كلامي گستاخانه بر زبان مي رانم به چشمان معصوم و جسم نحيفم رحم مكنيد؛ به فردايم بنگريد.

  آن زمان كه بي شرمانه در برابر بزرگاني چون شما مي ايستم و اصرار مي ورزم؛ آن زمان كه مي خواهم قلبهاي مهربانتان را تسليم خواهشهاي نادانسته خود سازم؛ مادرم، پدرم آنگاه بر من بتازيد؛ آنچنان كه فردا حتي تصور چنين خودخواهي و بي شرمي در كوره راههاي ذهنم نيز وارد نشود.

  به من بياموزيد حرمت نگه داشتن را؛ اطاعت كردن را، خاضع بودن را.

  آري اين شما هستيد كه اين فرصت را به من خواهيد داد كه چگونه لب به سخن گشايم.

  اين شماييد كه به من مي آموزيد چگونه ذكر و ثناي حق را ورد زبان خود سازم .

من گوش خواهم سپرد و خواهم شنيدسخن شمارااز آنچه مهم مي شماريدواز آنچه در زندگي برآن ارزش مي نهيد.

   پدرم، مادرم هميشه به من مجال سخن گفتن دهيد؛ سخن گفتن از مهر و محبت،از حق و حقيقت، ازعشق و صداقت.

  و وقتي اولين گامهاي زندگي ام را بر روي اين كره خاكي نهادم چه مشتاقانه دستان گرم شما را احساس كردم كه با عشق و لذتي وصف نشدني راه رفتن رابه من مي آموختيد. اولياي نازنينم، همچنان در تمامي لحظه ها، راه زندگي ، راه راست رفتن را به من بياموزيد؛ هرگز دستتان را از دستانم دور نگه نداريد؛ هميشه نگاهتان را حافظ راهم سازيد؛ به من وفادارماندن و استقامت كردن را بياموزيد. امااگردرمسيرخواسته هاي نابجاي خود بر دو پايم محكم ايستادم، بر زمينم زنيد. اشك امروز مرا نبينيد؛ فردايمرا ببينيد؛ آن روز را كه نصيحتهاي مشفقانه شما رافراموش مي كنم و قدم بر بيراهه مي نهم؛آنجا كه بر خواست خودخواهانه خود در برابر شما مي ايستم.آري آنچنان بر پايم زنيد كه تواني نماند و جرأتي نيز؛ براي چنين جسارتي.

 به من بياموزيد كه جز در راه دين و ايمانم، در برابر هيچ چيز قد علم نكنم.

 من به قدمهاي شما مي نگرم . قدمهايتان را در وادي عشق و ايمان محكمتر وارد سازيد تا ببينم و بياموزم قدم در سبيل حق گذاشتن را.

  تا من نيز همقدم با شما پا در وادي معرفت گذارم.

  پدرم، مادرم هرگز نگاهتان را از نگاهم ، از راهم، از آرزوهايم و هدفهايم دور نگه نداريد.

  من يك نهالم وهنوزبه بار ننشسته ام، يك غنچه هم وهنوز نشكفته ام؛ من يك جويبارم وهنوز به دريا نرسيده ام؛ من يك خيالم و هنوز به حقيقت نپيوسته.

   دوست دارم زيبا باشم؛ زيبا بودن را به من بياموزيد؛ گل بودن و دريا بودن را در باورم بگنجانيد؛ با دستان پر محبت و در آغوش گرمتان لوء لوء وجودم را به نور ايمان و ايقان و خشيه الله بدرخشانيد.

  و آنگاه كه آموختم خدا كيست و دنيا چيست رهايم نكنيد به گمان آنكه ديگر مي بينم و مي شنوم و مي روم.

  مادر، پدرم، مرا چون كوه استوار، پر صلابت سازيد تا در مقابل تمامي مشكلات محكم بايستم. قدمهايم رااستوارسازيدتادر ماسه زار غفلتها نلغزد. چشمان بينا آموزيد كه بينش حقيقي يابد.

   وآنگاه كه عشق به خدا را چون ريشه درخت تنومندي در قلبم كاشتيد، همواره به آن چشم بدوزيد تاآفات نگيرد؛ تا بتوانم ميوه دهم ، به بار بنشينم، سايه اندازم و ديگران را نيز بهره دهم و مسرور سازم.

   تا ديگران نيز به نيكي از من يادكنند و من همواره مديون زحمات بي دريغ شما باشم.

   دوستتان دارم و هميشه چون ذره اي در زير قدمهايتان خواهم بود.

                                                                                        

                       

افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."