نگاه سرد چاپ
جمعه, 17 آذر 1385 12:28
تعداد بازدید :3953

غروب يكي از روزهاي سرد زمستوني سوار اتوبوس شدم تا به مادر بزرگم كه در شهر ديگه اي بود سر بزنم.كمي قبل از حركت دختري هم سن وسال خودم وارد اتو بوس شد وراننده در حالي كه به بليط او نگاه مي كردبه طرف من راهنماييش كرد و من هم با خوشرويي طبق عادتم با او احوالپرسي كردم...

 خيلي كوتاه جوابم رو داد و چيزي نگفت. اتوبوس حركت كرد ازش پرسيدم اهل كجايي؟ گفت تهران و ديگه جوابي نداد و چون متوجه سماجت من شده بود، چشماش رو دوخت به بيرون از پنجره. فهميدم كه آروم داره اشك مي ريزه احساس كردم تو دلش كلي غم داره ولي نمي دونستم چطوري بايد در صحبت رو باز كنم. تو همين فكر بودم كه يك هو اتوبوس ما با ماشين جلويي تصادف كرد؛ خوشبختانه كسي چيزيش نشد؛ ولي به ناچار پياده شديم تا اتوبوس ديگه اي پيدا بشه و ما سوار بشيم. نگاهم بهش افتاد ديدم داره گريه مي كنه رفتم و گفتم : تا حالا تصادف نكرده بودي ؟گفت نه ناراحتيم چيز ديگه اي است.خيلي آروم دستم رو رو دستش گذاشتم و گفتم خوشحال مي شم حرفات رو بشنوم من نازنين هستم 20 ساله پدرم مرد خيلي خوبي بود؛ ولي متاسفانه در اثر بيماري وقتي من 7 ساله بودم فوت كرد. مادرم پرستاره. خيلي مديونشم. خواهرو برادر هم ندارم. مادرم معمولا بيمارستانه هميشه تنهام؛ دانشجوهستم؛ رشته ام رو خيلي دوست دارم حقوق مي خونم. شما چطور؟ دوباره چشماش پر از اشك شدوبلاخره به حرف آمدوگفت : "من هميشه دوست داشتم وكيل بشم" و بعد داستان تلخ زندگيش رو شروع كرد:" من بر عكس خيلي هاي ديگه كه تو يك خانواده شلوغ و پر جمعيت بزرگ شدند و علت بد بختيشون هم همين بوده، دومين فرزند خانواده بودم.پدرم مهندس ساختمان و مادرم دكتر بود. يك خواهر دارم كه ازدواج كرده و خارجه من هم مثل تو از بچگي تنها بودم. همه چيز خوب بود. تو مدرسه بهترين بودم؛ تو خانواده وهمه جاي ديگه هم همينطور .بدبختي من از روزي شروع شد كه وقتي با دوستام رفته بودم پيست افتادم و پام ضرب ديد. خيلي درد مي كرد. يه پسري اونجا بود گفت من دارم مي رم داخل شهر اگه بخواين شما رو هم مي برم. من رو رسوند بيمارستان بعد هم خونمون. گفت اگه مي خواين بهم زنگ بزنيد؛ خوشحال مي شم. اين شمارمه. فرداش وقتي مثل هميشه تنها شدم از روي كنجكاوي بهش زنگ زدم. نمي دونم چي شد كه اونقدر طول كشيد كه مامانم اومد. فهميدم ظهر شده. كاش محدودم مي كردن؛ كاش كنترلم مي كردن. روزي چند ساعت صحبت تلفني؛ بعدش چندين ساعت تو پارك و كافي شاپ؛ آخر سر هم هر روز وقتي تنها بودم ميومد پيشم. خيلي بهش عادت كرده بودم. درس چي بود؛ درس كجا بود؛ فقط ميرفتم مدرسه و مي اومدم. منتظر بودم درسم تموم بشه و باهاش ازدواج كنم. اما كم كم سرد شد وقتي بهش زنگ مي زدم مي گفت كار دارم؛ خودم بهت زنگ مي زنم؛ ولي نمي زد. دلم شكست. رفتم محل كارش كه ديدم داره با يه دختره ديگه ميگه و مي خنده. داشتم مي مردم كه گفت: ببين ليلا  مي خواستم خودم بهت بگم. تو تنها دوست دختر من نيستي. من دوست دختر زياد دارم. به همين خاطر نمي تونم با تو ازدواج كنم؛ ولي اگه بخواي مي توني دوست دخترم باقي بموني. من ناراحت نمي شم. وقتي حرف مي زدفقط به يه چيز فكر مي كردم؛ خودكشي. سوار ماشينم شدم و پام رو گذاشتم رو گاز كه يك هو زدم به يه ماشين. يه زن سي ساله كه راننده بود در دم مرد. خودم هم بد جوري زخمي شدم. پدرم وقتي فهميد تصادف كردم پشت ميز كارش سكته كرد و مرد. هر چي هم داشتيم ديعه داديم. بابام رو من كشتم. اون بچه 3 ساله رو هم من بي مادر كردم. مامانم ناراحتي اعصاب گرفته. من رو هم كه مي بيني نازنين. چرا آدم ها دلشون مياد اينطوري با احساسات ديگران بازي كنند؟" من در حالي كه آرومش مي كردم گفتم:اين ما هستيم كه به ديگران اجازه مي ديم از ما سوءاستفاده كنند. همه ما مخصوصا ما جوونها دائم در امتحانيم. ليلا جون اين من و تو هستيم كه بايد مواظب باشيم كه كاري نكنيم كه بعداً پشيمون بشيم. هر كاري مي كنيم بايد اولش به رضايت خدا و بعد به مصلحت خانوادمون فكر كنيم. من از تو خيلي تنها تر بودم. تو پدر و خواهر داشتي. من اينها رو هم نداشتم. لحظه هاي تنهايي خيلي سخته. من زياد كشيدم. لحظه ها رو با ياد خدا پر كردم. از اون كمك خواستم. با اون حرف زدم. درس خوندم. كتاب خوندم. دوست هاي خوب داشتم. تو اگه بخواي هر كار اشتباهي رو گردن ديگران بندازي خودت رو تباه كردي. از اونها كه چيزي كم نمي شه. تو تاوان سنگيني رو پس دادي. تنهايي خيلي بهتر از اونه كه آدم لحظه هاش رو با گناه پر كنه. پسري كه واقعا دوستت داره حتي اگه هم مي خواد بيشتر باهات آشنا بشه و باهات ازدواج كنه اول بايد با خانوادت آشنا بشه. ارتباط صحيح ارتباطيه كه با آگاهي دو خانواده باشه . اتوبوس ديگه اومد. همه سوار شديم. ليلا آروم شد. من حرفهاي زيادي داشتم كه بزنم ياد اين بيت شعر افتادم:

خداوندا به حق حرمت خويش                   مكن مايوسم از اين رحمت خويش

 بكن سيرابم از درياي لطفت                      به حق نعمت بي منت خويش

افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
حه  - تن |1387-2-1 02:37:03
من خسته ام میتونید کاری واسم بکنید
ندا  - بسيار عالي بود |1385-11-26 14:06:39
حقيقت تلخي را مطرح كرديد كه متاسفانه شايد
جوانان ديگري هم آن را تجربه كرده باشند .
خواندن اين مقاله مي تواند بسيار عبرت آموز و
موثر باشد.
من معتقدم كه بايد پاك بود پاك
زيست تا انتظار آينده اي پاك را داشت و اين را
بعينه در زندگي خودم تجربه كرده ام
به اميد
دسترسي همه جوانان به عشق حقيقي

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."