به دنبال صلح چاپ
مقالات شما
نوشته شده توسط سپيدار   
يكشنبه, 28 شهریور 1389 14:37
تعداد بازدید :6013

چه روزها و شبها که گشتم ، اما تو را ندیدم. با چشمان بحت زده پدرم را دیدم که خون از قلبش بیرون می پاشید و روی زمین افتاد و هرگز برنخاست، اما تو را ندیدم. مادرم را دیدم که سیاه پوش شد و دیگر هرگز آن مادرسابق نشد، اما تو را ندیدم. برادرم را دیدم که عصا زیر بغل با یک پا راه می رفت، اما تو را ندیدم. خواهرم را دیدم که ترکش در چشم راستش خورد و دیگر هرگز نگاهش را از روی زمین بلند نکرد، اما تو را ندیدم. مدرسه مان را دیدم که بمب خورد و جز چند دیوار کوتاه چیزی از آن باقی نماند، اما تو را ندیدم. همسایمان را دیدم که به اسیری برده شد و زنش در تنهایی بچه زایید، اما تو را ندیدم. معلم مدرسه مان را دیدم که اونیفورم پوشید و تفنگ به دست گرفت، اما تو را ندیدم. تانک های بزرگی را دیدم که در خیابان ها حرکت می کردند و هواپیماهایی را دیدم که در آسمان پرواز می کردند، اما تو را ندیدم. نقل تصوير از:http://nojavanan.bloghaa.com

 

 

نمی دانم چه شد که تو رفتی. یادم نمی آید به تو گفته باشم که بروی. وقتی بودی حضورت را حس نمی کردم. اما حالا که رفتی دلم می خواهد برگردی. نمی دانم چرا وقتی که رفتی همه چیز را باخودت بردی؟ پدرم را، خنده مادرم را، پای برادرم و چشم خواهرم را. تو حتی دوچرخه سواری های تو کوچه را هم با خودت بردی. حالا دیگر بچه های کوچه فقط با تفنگ به هم شلیک می کنند و الکی می میرند.

 

 

 بدون خداحافظی هم رفتی. یک روز صبح بیدار شدم و دیدم که نیستی. به جای تو یک موشک خورد در محله پایین. صدایش تا خانه ما آمد. خیلی ترسیدم و آن روز مادرم گفت که تو رفته ای. پدرم خیلی ناراحت شد و با نگرانی به ما نگاه کرد. ابروهایش در هم گره خورد. فکر کردم تقصیر ما بوده که تو رفتی. دنبالت آمدم تا به تو بگویم برگردی تا پدر خوشحال شود. اما تو رفته بودی و من تو را ندیدم. خیلی دویدم اما تو حسابی دور شده بودی.

 

 

حالا که نیستی شهر ما پر شده از بوهایی که بینی آدم را می سوزانند. کسی برای عید سفره هفت سین پهن نمی کند و کسی برای دیدن شکوفه های سیب به خارج شهر نمی رود. تو که نیستی گوش به زنگ هستیم تا اگر صدای آژیر آمد بدویم داخل پناهگاه. پناهگاه تاریک است و در آن جا هیچ کس با هیچ کس حرف نمی زند. تو که نیستی صدای گریه بچه ها در خیابان زیاد شنیده می شود. مادرم به بچه ها نگاه می کند دست به سر من می کشد و اشک می ریزد.

 

 

راستش را بخواهی دلم برای پدرم تنگ شده. برای همین دنبالت می گردم. فکر کنم اگر تو برگردی پدرم هم با تو برمی گردد. دلم می خواهد برایم عکس تریلی بکشد و من رنگش کنم. دلم می خواهد وقتی به پارک می رویم دستش را بگیرم. دلم می خواهد سبیلش را شانه بزنم. پسر خوبی می شوم و به حرفهایش گوش می کنم.

 

 

نمی دانم کجایی اما من همه جا را دنبالت می گردم. در کتاب های کتابخانه خاله جان، در سریال های تلویزیون، در حرف های مردم و در نوشته های روی دیوارها. اما تو نیستی. باید جاهای دیگری را هم بگردم. مادر خیلی تشویقم می کند و می گوید بالاخره تو را پیدا می کنم اما خودش هم نمی داند تو کجایی. برادرم هم منتظر است. همه منتظرند تا من تو را پیدا کنم. برای همین من خیلی تلاش می کنم. نمی خواهم ناامیدشان کنم. حالا هم کمی خسته شدم. برای همین نشستم و برایت نامه نوشتم. بعد می دهم به خواهرم تا ببرد پست خانه و بفرستد برای تو. صاحب پست خانه پسر جوانی است که به خواهرم می گوید صورت زیبایی دارد. برای همین خواهرم زیاد به پست خانه می رود. فکر کنم آن پسر جوان آدرس تو را داشته باشد. باید به خواهرم بگویم نشانی تو را از او بگیرد.

افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."