ديوانه ي عاقل چاپ
مقالات شما
نوشته شده توسط عاليه-ع-م   
سه شنبه, 23 شهریور 1389 14:01
تعداد بازدید :5039

 روزی از روز های پاییز بود خورشید مانند توپ طلایی وسط اسمان می درخشید نسیم ملایمی می وزید و از لابه لای شاخه های درختان گوشه ی خیابان گذر می کرد و گاهی تلنگری به برگ های زرد می زد و انها فرسوده و خسته از درخت جدا شده تا ابد روی زمین می خوابیدند.

   نقل تصويراز:isfahanportal.ir/framework.jsp?sid=2567

 

 

من در اتوبوس نشسته بودم و از پنجره ی آن به ماشین ها و مردم در حال رفت و آمد می نگریستم، گویی همه آنها را کوک کرده بودند تا با عجله مسیری را طی کنند کاری را انجام دهند و باز از همان مسیر باز گردند و روز بعد و روزهای بعد هم به همین ترتیب . هیچ اثری از شادی و امید بر چهره های عبوس و در هم کشیده شان نبود و نا امیدی و خستگی را می شد در چشمانشان مشاهده نمود .

 

 

ناگهان دیوانه ای توجه من را به خود جلب نمود که در گوشه خیابان ایستاده بود و می رقصید . خنده از لبانش جدا نمی شد و با خوشحالی پایکوبی می کرد. هنگامی که چراغ راهنما قرمز شد او با همان چهره خندان از خیابان گذشت و رفت.

 

 

با خود اندیشیدم چون این مرد با رقصیدن و شادی کردن خود را سرگرم می کند تا چراغ قرمز شود و او از خیابان بگذرد دیوانه خوانده می شود اما کسی که غر می زند و شکایت می کند و بدون رعایت مقررات از خیابان عبور می کند و در نهایت تصادف کرده و راننده درمانده را با مشکلی دیگر روبرو می سازد عاقل خدا بیامرز خوانده می شود .

 

 

آن مرد دیوانه بود و تنها جرم رقصیدن برایش کافی بود تا مهر دیوانگی را بر پیشانی اش بکوبند، اما با این حال این را می دانست که باید قانون را رعایت کند و نمی دانم این کار او چه اسیبی به دیگران می رساند که او را با تردید می نگرند و سعی میکنند در دور ترین نقطه نسبت به او قرار گیرند اما آن کسی که بدون رعایت قانون و با عصبانیت و عجله از بین ماشین ها عبور می کند (هم به خود و هم به دیگران اسیب می رساند) ولی نمی رقصد عاقل است.

 

 

او شاد بود نمی گریست گله نمی کرد و نا امید و غمگین نبود بلکه می خندید و امیدوار بود . از نظر او گل خوشبوست و اسمان زیباست . اما از نظر انسان هایی که عاقل پنداشته می شوند عطر گل معنایی ندارد و اسمان زیبا نیست. انها فقط به گرفتاری ها و مشکلاتی که برای خود تراشیده اند می اندیشند و چون خود را در حل آن ناتوان می بینند نا امید و خسته می شوند و شروع می کنند به شکوه و شکایت و در نهایت هدف خود را رها می کنند.

 

 

ما انسان ها امید را از دل خود رانده ایم و نومیدی را جایگزین آن کرده ایم شاید اگر فقط با چشمان ان مرد دنیا را بنگریم ان را زیبا تر ببینیم. چرا مانند برگ های پاییزی خسته و درمانده از هدف خود جدا شویم چرا مثل آن دیوانه شاد و امیدوار نباشیم لازم نیست برقصیم اما حداقل لبخند را از لبان خود جدا نسازیم و امید را به خانه دل بازگردانیم تا هدف ها را بزرگ ببینیم و مشکلات را کوچک.

 

افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
آذرباد |1389-6-23 14:18:35
قضیه بعضی وقت ها در اقلیت بودن است چنانچه
اگر یک عاقل باشی در شهر دیوانگان آن وقت همه
عاقل خواهند بود و تو دیوانه.
از این که بین
خودم و دیگران مرز بکشم خسته شده ام و دلم می
خواهد بتوانم تمامی مرزهای ذهنی ام را محو
کنم. مقاله تان خیلی به دلم نشست.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."