داستاني كوتاه از زندگي يك جوان چاپ
جمعه, 18 خرداد 1386 05:56
تعداد بازدید :5908

هر کسی می تواند بزرگ باشد ... زیرا هر کسی می تواند خدمت کند. برای آنکه بتوانید به دیگران خدمت کنید ، ضرورتی ندارد که مدرک دانشگاهی داشته باشید . ضرورتی ندارد که گفتار و کلامتان را در خدمت دیگران به کار گیرید . کافی است از دلی سر شار از زیبایی وروحی که از عشق نیرو می گیرد ، بهره مند باشید .          مارتین لوتر کینگ

مارک یک روز داشت از مدرسه به خانه می رفت که متوجه شد وسایل پسرک پشت سرش از دستش افتادند . دستهای آن پسر پر بود از کتاب ، گرمکن ، چوب بیس بال ، دستکش و دستگاه ضبط صوت . مارک خم شد و به پسرک کمک کرد تا وسایلش را جمع کند و چون....

هر کسی می تواند بزرگ باشد ... زیرا هر کسی می تواند خدمت کند. برای آنکه بتوانید به دیگران خدمت کنید ، ضرورتی ندارد که مدرک دانشگاهی داشته باشید . ضرورتی ندارد که گفتار و کلامتان را در خدمت دیگران به کار گیرید . کافی است از دلی سر شار از زیبایی و روحی که از عشق نیرو می گیرد ، بهره مند باشید .          مارتین لوتر کینگ

مارک یک روز داشت از مدرسه به خانه می رفت که متوجه شد وسایل پسرک پشت سرش از دستش افتادند . دستهای آن پسر پر بود از کتاب ، گرمکن ، چوب بیس بال ، دستکش و دستگاه ضبط صوت . مارک خم شد و به پسرک کمک کرد تا وسایلش را جمع کند و چون راهشان با هم یکی بود به پسرک پیشنهاد کرد که بخشی از بار او را برایش ببرد . راه که می رفتند ، مارک فهمید که اسم پسرک بیل است و عاشق بازیهای ویدئویی ،بیس بال و تاریخ استو بقیه درسها و موضوعات حسابی باعث دردسرش هستند و به تازگی رابطه اش را با یکی از دوستانش به هم زده است . به خانه بیل رسیدند و او از مارک دعوت کرد که به خانه اش برود تا کمی نوشابه بخورد و تلویزیون تماشا کند . بعد از ظهر به آن دو که خندیدند و گپی زدند خیلی خوش گذشت . و مارک به خانه اش رفت . دوستی آنها ادامه پیدا کرد وگاهی بعد از تعطیل شدن مدرسه همدیگر را می دیدند ، یکی دو باری با هم ناهار خوردند و بعد هم هر دو دوره راهنمایی را تمام کردند و به دبیرستان رفتند . سه هفته مانده به فارغ التحصیلی از دبیرستان ، بیل از مارک خواست کمی به او وقت بدهد و با هم صحبت کنند . بیل او را به یاد اولین ملاقاتشان انداخت و گفت : - هیچ وقت از خودت نپرسیدی که آن روز آن همه وسائل را برای چه حمل می کردم ؟ هر چه توی گنجه مدرسه داشتم برداشته بودم تا نفر بعدی مشکل پیدا نکند. آن روز مقدار زیادی قرصهای خواب مادرم را برداشته بودم و قصد داشتم خود کشی کنم ، ولی بعد از آن که کمی با هم گفتیم و خندیدیم ،احساس کردم که اگر خودم را می کشتم ، آن لحظات پراز شادی و آدمهایی را که بعدها در زندگی شناختم و از مصاحبتشان لذت بردم از دستمی دادم . می بینی مارک ؟ آن لحظه ای که تو کتابهایم را برداشتی و کمکم کردی ، کار عظیمی انجام دادی . تو در وافع زندگی مرا نجات دادی .

 

افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
حسام |1387-10-27 14:41:32
سلام علیکم - 1- خسته نباشید 2- بسیار سپاسگزارم
3- هرچه فکر می کنم دیگه از این کارها در این
دوره وزمونه کمتر میشه 4- حسودی نسبت به همدیگه
بیشتر شده است 5- میگویند
کــــــــــــــــــاش سر به تنش نباشد و آخر
قیامت نزدیک است
منتظران ظهور |1386-8-17 11:32:11
خیلی خوب بودباید از این داستان های تاریخی
بگذارید تاملت یاد بگیرد که باید به یکدیگر
کمک کنند
هلیا |1386-5-5 06:41:59
من دختر 8 ساله ای هستم که می خواهم نظر خود را
بیان کنم . به نظر من این داستان خیلی جالب بود
و من یاد گرفتم که به دیگران کمک کنم .




((هلیا))
سپیدار |1386-3-26 01:30:08
خیلی زیبا و دلنشین بود. روحم از خواندن آن شاد
شد.
آوا |1386-3-23 04:38:02
خيلي زيبا بود. اغلب كارهاي خيلي كوچك ما
مي‌تواند در زندگي ديگران تأثيرات بزرگي
بگذارد، حتي اگر خودمان نفهميم.
اين داستان
مرا مصصمتر كرد كه وقتي در انجام يك كار خوب
ترديد دارم، مي‌خواهد كمك كوچكي به يك نفر
باشد يا صحبت و توجه نشان دادن به كسي كه تنها
و دلتنگ به نظر مي‌رسد، راحت تر تصميم بگيرم و
حتما آن كار را انجام بدهم. واقعا متشكرم

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."